
!...اخطار تو دگر بر دل من هی مکن اصرار، مکن! نشـــود ناگه ازین قصّه خبردار ، مکـــن! من به اتمامِ گـــرفتاری خـــود اندیشم.. جانِ من جانِ خودت بنده گرفتار مکن! خواستی رد بشوی با نوک پایت بگذر!! بازی با قلب من و چهره ی اغیار مکن! ما که با تو به سر صلح فرود آمده ایم! تو دگـــر قصد سفر در دل پـــیکار مکن تازه از بند هوای غزل آسوده شدم... من آشفته را آلــــــوده ی اشعار مکن! نکند پلک...
ادامه مطلب